|
من باید به تو اون پرهای سفید رو نشون بدم.یک دریا از پرهای سفید که اطراف بدن تو بود. تمام بدن تو مثل اون ردای سفید پوشیده از پر بود.مثل تمام هتل ها مجسمه ها و باغ ها....
داشتم با خودم فکر میکردم،که زندگی آدم ها ردی است ازنقره و خیلی زودگذر،مثل رد شهاب های ثاقب بعد هم نمی دانی که چرا یک روز،چشم هاشان تاریک میشود و تو دیگر ،هیچ وقت نخواهی دیدشان
خسوف مرا هر کس که پیدا کند براش تا آخر دنیا چشم میگذارم. نمی گردم اصلن کسی را و به جای تو نمیگیرم که با چشمان بسته تا صد هزار یا هر چند صفر که تو بخواهی.... درست هم که پشت سرم بایستی باز من گرگ می شوم و تو گوسفند دروغگو نمی بینم انگار کسی را و هیچ کس مرا که من خودم چشم گذاشته ام و باز خودم....
من دارم محو میشوم،آهسته ولی حتمن.مثل دریانودی که ناپدید شدن آهسته ی خانه اش را روی ساحل نگاه می کند.من گذشته ام را می بینم که دور می شود.زندگی گذشته ام هنوز در درون من شعله میزند ولی به مرور بیشتر وبیشتر به خاکستر هایی از خاطره تبدیل می شود.
با هم که باشیم سه تاییم من تو بوسه بی هم چهارتاییم تو با تنهایی من با رنج
گریه هایت را کرده باشی روز رفتن روز سختی نیست از زیر دست و پا شعر های نخوانده ات را جمع میکنی می چپانی در کیف دستی ات پیراهن آبیه را اطو می کنی می زنی به چوب لباسی شیر را که ترشیده می ریزی توی توالت پشت فیش برق مینویسی منتظرم نباشید |