تبليغاتX
چهار شنبه ی پیش

چهار شنبه ی پیش

حرف مُفتي بيش نبود

فردا هرگزسرِ قرار بامدادي اش حاضر نشد

ما با بليت هاي باطل شده در دست

از ايستگاه قطار صبح

به خانه باز آمديم

و در راه

فرداهاي بسياري ديديم

که مانند سيب هاي کال از شاخه هاي خميده ی تقويم

فرو افتاده بود

آري ما قايق هاي کاغذيمان را

دير به آب انداختيم

ديگر هيچ جزيره ی نا مسکونی

در آبهاي جهان نمانده است.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت9:0توسط پویا رییسی | |

خیابان این است؟خانه این است؟باغ این؟وه که چه ناپایدارند خاطره ها.

بعد از سالیان دور و دراز که آمده بودم به دهکده زادگاهی که در آن کودکی و نوجوانی را سپری کرده بودم،گرچه متوجه شدم آن جا جزیی ترین تغییری نکرده است،اما ابدن آن چیزی نبود که در من و در خاطره هایم به جا مانده بود.دهک زادگاه من، در کل آن نبود که مدت هایی مدید در اندیشه ام با آن زندگی کرده بودم،همان زندگی که در تخیلم جریان یافته بود،در آن جا مانند همیشه،اما بی حضور من جاری شده بود.مکان ها و چیز ها آن ظواهری را نداشتند که من با آن همه صفای عاشقانه در خاطرم اندوخته و نگهداری کرده بودم.آن زندگی هرگز جز در من وجود دیگری نداشت.و اکنون در مصاف چیز ها -تغییر ناکرده اما متفاوت،چرا که من فرق کرده بودم-آن زندگی مثل رویایی مجازی می نمود،یکی از توهمات من،یکی از ساخته های آن وقت هایم.پس چه بیهوده بودند خاطره های من...

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت9:0توسط پویا رییسی | |

من باید به تو اون پرهای سفید رو نشون بدم.یک دریا از پرهای سفید که اطراف بدن تو بود. تمام بدن تو مثل اون ردای سفید پوشیده از پر بود.مثل تمام هتل ها مجسمه ها و باغ ها....

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت9:0توسط پویا رییسی | |

داشتم  با خودم فکر میکردم،که زندگی آدم ها ردی است ازنقره و خیلی زودگذر،مثل رد شهاب های ثاقب بعد هم نمی دانی که چرا یک روز،چشم هاشان تاریک میشود و تو دیگر ،هیچ وقت نخواهی دیدشان

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت22:12توسط پویا رییسی | |

خسوف

 

مرا هر کس که پیدا کند

براش تا آخر دنیا چشم میگذارم.

 

 نمی گردم اصلن کسی را

و به جای تو نمیگیرم

که با چشمان بسته تا صد هزار

یا هر چند صفر که تو بخواهی....

 

درست هم که پشت سرم بایستی

باز من گرگ می شوم

و تو گوسفند دروغگو

 

نمی بینم انگار کسی را

و هیچ کس مرا

که من خودم چشم گذاشته ام

و باز خودم....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت9:0توسط پویا رییسی | |

من دارم محو میشوم،آهسته ولی حتمن.مثل دریانودی که ناپدید شدن آهسته ی خانه اش را روی ساحل نگاه  می کند.من گذشته ام را می بینم که دور می شود.زندگی گذشته ام هنوز در درون من شعله میزند ولی به مرور بیشتر وبیشتر به خاکستر هایی از خاطره تبدیل می شود.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت9:0توسط پویا رییسی | |

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت13:30توسط پویا رییسی | |

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت9:0توسط پویا رییسی | |

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت9:0توسط پویا رییسی | |

img06.jpg image by Cfairless

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت10:0توسط پویا رییسی | |

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت9:0توسط پویا رییسی | |

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت9:0توسط پویا رییسی | |

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت9:0توسط پویا رییسی | |

 

با هم که باشیم سه تاییم

من

        تو

             بوسه

بی هم چهارتاییم

تو با تنهایی

من با رنج

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت10:0توسط پویا رییسی | |

 

گریه هایت را کرده باشی

روز رفتن

روز سختی نیست

از زیر دست و پا

شعر های نخوانده ات را

جمع میکنی

می چپانی در کیف دستی ات

پیراهن آبیه را اطو می کنی

می زنی به چوب لباسی

شیر را که ترشیده

می ریزی توی توالت

پشت فیش برق مینویسی

منتظرم نباشید

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت10:0توسط پویا رییسی | |

بعد از تو

یک توی دیگر

که پیش تو بود

پیش از تو بود

یدا... رویایی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت2:4توسط پویا رییسی | |

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت20:44توسط پویا رییسی | |

حتمآ پیشه اش این بود.بال های کاغذی می ساخت،

بال های مجوف تا روی بال های کاغذی اش حمل کند.خود در این باره هیچ گاه سخنی نمی گفت.پر

کوچکی که از جیب جلیقه اش بیرون زده بود او را لو داد.آن گاه لخت شد تا متقاعدمان کند که هیچ گاه

بال نداشته است.

خرده پر های رنگارنگ در هوا جاری شدند و روی میز و صندلی ها ریختند

او که انتظار چنین عور و عریانی را نداشت بی حرکت ماند.سال های سال صبر کرد.

آن سوی سوراخ  قفل، دختر بچه خدمتکار، بد خواب ،می خندید.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت20:30توسط پویا رییسی | |

پاکنویس روزها

چه فایده ای دارد؟

چرکنویسش را

نمیتوان دور ریخت

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت22:51توسط پویا رییسی | |

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت15:22توسط پویا رییسی | |

 به همین گونه شعر می نویسم

مدادم را در دستم می گیرم

و می نویسم باران.

دیگر پروانه و باد خود می دانند پاییز است یا بهار

من تنها گاه گاهی خورشیدی از گوشه ی چشمم به جانب شان می فرستم

و اگر طوفانی بر خیزد و آبها و برگهای سیاه را با خود ببرد،با من نیست

به همان گونه که اکنون گل سرخی بریقه ی پیراهن تان روییده.

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت13:26توسط پویا رییسی | |

مزاحم شما شدم

                می دانم!

                 تنها چراغ را خاموش میکنم

                  گل ها را در گلدان می گذارم

                  پنجره را باز می کنم

و بعد می روم ...

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت20:52توسط پویا رییسی | |

هردو ،كلافه ام كرده ايد

تو با باران هاي ناگهاني،

و بهار با گريه هاي گاه و بي گاه

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت11:21توسط پویا رییسی | |

برف می بارد

و کلاغی آوازش را ناتمام رها می کند

همچنان که   تو ،  مرا

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت15:8توسط پویا رییسی | |

باران که می بارد، همه چیز محو  می شود

نور  چراغ ماشین  ها

نئون مغازه ها

و چراغ گازی دست فروش ها،

خودم را خوب می پوشانم،

تا دوستت دارمی که روی قلبم نوشتی پاک نشود.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت20:30توسط پویا رییسی | |