|
حرف مُفتي بيش نبود فردا هرگزسرِ قرار بامدادي اش حاضر نشد ما با بليت هاي باطل شده در دست از ايستگاه قطار صبح به خانه باز آمديم و در راه فرداهاي بسياري ديديم که مانند سيب هاي کال از شاخه هاي خميده ی تقويم فرو افتاده بود آري ما قايق هاي کاغذيمان را دير به آب انداختيم ديگر هيچ جزيره ی نا مسکونی در آبهاي جهان نمانده است.
خیابان این است؟خانه این است؟باغ این؟وه که چه ناپایدارند خاطره ها. بعد از سالیان دور و دراز که آمده بودم به دهکده زادگاهی که در آن کودکی و نوجوانی را سپری کرده بودم،گرچه متوجه شدم آن جا جزیی ترین تغییری نکرده است،اما ابدن آن چیزی نبود که در من و در خاطره هایم به جا مانده بود.دهک زادگاه من، در کل آن نبود که مدت هایی مدید در اندیشه ام با آن زندگی کرده بودم،همان زندگی که در تخیلم جریان یافته بود،در آن جا مانند همیشه،اما بی حضور من جاری شده بود.مکان ها و چیز ها آن ظواهری را نداشتند که من با آن همه صفای عاشقانه در خاطرم اندوخته و نگهداری کرده بودم.آن زندگی هرگز جز در من وجود دیگری نداشت.و اکنون در مصاف چیز ها -تغییر ناکرده اما متفاوت،چرا که من فرق کرده بودم-آن زندگی مثل رویایی مجازی می نمود،یکی از توهمات من،یکی از ساخته های آن وقت هایم.پس چه بیهوده بودند خاطره های من...
من باید به تو اون پرهای سفید رو نشون بدم.یک دریا از پرهای سفید که اطراف بدن تو بود. تمام بدن تو مثل اون ردای سفید پوشیده از پر بود.مثل تمام هتل ها مجسمه ها و باغ ها....
داشتم با خودم فکر میکردم،که زندگی آدم ها ردی است ازنقره و خیلی زودگذر،مثل رد شهاب های ثاقب بعد هم نمی دانی که چرا یک روز،چشم هاشان تاریک میشود و تو دیگر ،هیچ وقت نخواهی دیدشان
خسوف مرا هر کس که پیدا کند براش تا آخر دنیا چشم میگذارم. نمی گردم اصلن کسی را و به جای تو نمیگیرم که با چشمان بسته تا صد هزار یا هر چند صفر که تو بخواهی.... درست هم که پشت سرم بایستی باز من گرگ می شوم و تو گوسفند دروغگو نمی بینم انگار کسی را و هیچ کس مرا که من خودم چشم گذاشته ام و باز خودم....
من دارم محو میشوم،آهسته ولی حتمن.مثل دریانودی که ناپدید شدن آهسته ی خانه اش را روی ساحل نگاه می کند.من گذشته ام را می بینم که دور می شود.زندگی گذشته ام هنوز در درون من شعله میزند ولی به مرور بیشتر وبیشتر به خاکستر هایی از خاطره تبدیل می شود.
با هم که باشیم سه تاییم من تو بوسه بی هم چهارتاییم تو با تنهایی من با رنج
گریه هایت را کرده باشی روز رفتن روز سختی نیست از زیر دست و پا شعر های نخوانده ات را جمع میکنی می چپانی در کیف دستی ات پیراهن آبیه را اطو می کنی می زنی به چوب لباسی شیر را که ترشیده می ریزی توی توالت پشت فیش برق مینویسی منتظرم نباشید
بعد از تو یک توی دیگر که پیش تو بود پیش از تو بود یدا... رویایی
حتمآ پیشه اش این بود.بال های کاغذی می ساخت، بال های مجوف تا روی بال های کاغذی اش حمل کند.خود در این باره هیچ گاه سخنی نمی گفت.پر کوچکی که از جیب جلیقه اش بیرون زده بود او را لو داد.آن گاه لخت شد تا متقاعدمان کند که هیچ گاه بال نداشته است. خرده پر های رنگارنگ در هوا جاری شدند و روی میز و صندلی ها ریختند او که انتظار چنین عور و عریانی را نداشت بی حرکت ماند.سال های سال صبر کرد. آن سوی سوراخ قفل، دختر بچه خدمتکار، بد خواب ،می خندید.
پاکنویس روزها چه فایده ای دارد؟ چرکنویسش را نمیتوان دور ریخت
به همین گونه شعر می نویسم مدادم را در دستم می گیرم و می نویسم باران. دیگر پروانه و باد خود می دانند پاییز است یا بهار من تنها گاه گاهی خورشیدی از گوشه ی چشمم به جانب شان می فرستم و اگر طوفانی بر خیزد و آبها و برگهای سیاه را با خود ببرد،با من نیست به همان گونه که اکنون گل سرخی بریقه ی پیراهن تان روییده.
مزاحم شما شدم می دانم! تنها چراغ را خاموش میکنم گل ها را در گلدان می گذارم پنجره را باز می کنم و بعد می روم ... |